چرو

چرو (chro) به کُردی به معنی "جوانه" است و همچنین نامی برای دختران

چرو

چرو (chro) به کُردی به معنی "جوانه" است و همچنین نامی برای دختران

مناظره

دیشب با جرج بوش ِ پسر جرو بحث می کردیم.اختلاف نظر شدیدی بود بر سر عادلانه یا ناعادلانه بودن نظم نوین جهانی. عین جمله ای که من به او گفتم این بود: " "امکانات" و "دستاورد ها" اگر به قیمت قتل عام یا محرومیت سایر ملت ها به دست بیاید... " بقیه ی جمله یادم نمی آد.

چه خواب هایی می بینم من! یادمه سال 88 یک شب در میان تو خواب با "محمود" و "ر" مناظره می کردم.

جذبه ی کاف

کافکا، کامو، کالوینو، کوندرا... این "کاف" های دوست داشتنی!

-

رها در حال بازی کردنه، از فرصت به دست آمده استفاده می کنم و میرم ادامه ی "هشت و نیم" ِ فلینی رو ببینم که شب قبل نیمه کاره مونده بود. به محض این که متوجه میشه رفتم سمت لب تاپ میاد سراغم و میگه کارتون می خوام و به روش های مختلف سعی می کنه منو از میدان به در کنه: گازهای کوچولو می گیره،سوهان و کاردک مجسمه سازی رو می کنه تو تنم و از مبل میره بالا و از اونجا مستقیم می پره رو شکمم. ولی من که غرق فیلم شدم کوتاه نمیام، تسلیم میشه و میاد میشینه کنارم فیلمو ببینه. رسیدیم به صحنه ای که گوییدو(مارچلو ماسترویانی) و کلودیا(کلودیا کاردیناله) تو ماشین دارند با هم حرف می زنند، و کل قاب داره صورت کلودیا رو نشون میده که با نورپردازی روشن تر شده و همونطور که فلینی خواسته شیوه ای فرشته گون و رویایی به خودش گرفته.رها می پرسه : بابا باربیه؟!...

روزهای پس از "شب های کابیریا"

"بعضی چیزا هست که خباثت بشر نمیتونه اونها رو زشت جلوه بده، و در بین یه مشت احمق ِ پست که ابلهانه می خندند خوشبختانه همیشه یه نفر هست که میفهمه، که میدونه، یه نفر که قدردانی میکنه..." جملاتی که خواندید بخشی از دیالوگ مردی(که خود را دونوفریو  معرفی می کند) با کابیریا در فیلم شب های کابیریا به کارگردانی فدریکو فلینی ست. فیلم داستان زنی(کابیریا)ست که زندگی اش را از راه خوابیدن با مردها می گذراند. این راه ِ گذران ِ زندگی، انتخاب او نبوده و برای همین همیشه از طریق قلب مهربان و ساده اش راهی به بیرون از آن می جوید. تلاشی که هر بار در برخورد با افراد و جامعه ای که او را همینطور که هست می خواهند به شکست منجر می شود. دیالوگ بالا را دونوفریو در جایی از فیلم می گوید که کابیریا پس از آن که در یک نمایش و در حالی که هپنوتیزم شده به زیبایی هر چه تمام تر از احساسات درونی خود و دلتنگی اش برای زمانی که دختری 18 ساله بوده سخن می گوید و جمع تماشاگران و مردک گرداننده ی نمایش به او می خندند...کابیریا که باز هم از نمایاندن خود واقعی اش به مردم ضربه ی بدی خورده به شدت عصبی ست و درست در همین لحظه است که گوینده ی آن حرف ها سر و کله اش پیدا می شود؛ کسی که با بقیه متفاوت است: او می داند،می شناسد، می فهمد،زبان را با مهارت تمام به کار می گیرد و همین ها سلاحی خطرناک در اختیارش قرار می دهد تا بتواند کاری ترین ضربه را وارد کند؛ آن هم به کسی که بلافاصله بعد از یک فاجعه سر بلند می کند و آواز و موزیک گروهی دوره گرد او را منقلب می کند و لبخندی بر لبش می نشاند، لبخندی که گویی هجو دنیایی ست که چنین تقدیر ناعادلانه ای را برای او رقم زده است. 

چند روزی هست که به شدت تحت تاثیر این فیلم ام. 


غیرممکن

اگر کسی بگوید همفکر من است مثل آن است که بگوید ما مثل هم خواب می بینیم،مثل هم عشق بازی می کنیم،هر دو به یک اندازه "نادیا" ی آندره برتون را دوست داشته ایم، او هم مثل من در به در به دنبال مصاحبه ی آلبرتو موراویا با کلودیا کاردیناله می گردد یا در طول این بیست و چهار روز گذشته از آذر امسال 82 پیامک فرستاده و 324 تا دریافت کرده است.

جناب شاملو! اتفاقن تنها انسان بود که سخن گفت

خلیج،کوهستان،خاک،درختان و رنگ ها از زبان و هر چیز دیگری که گویا به آنها کمک می کند تا هویت خود را در برابر دیگری تعریف کنند بی نیازند. این دعواها یکسره انسانی اند و نتیجه ی بیگانگی انسان با طبیعت. برای همین هم جز به ویرانی ختم نمی شوند.

گریز از "میانه ی میدان"

در یکی از سکانس های ابتدایی فیلم fight club تایلر از جک می خواهد که او را کتک بزند، بعد شاهد یک دعوای حسابی بین آنها هستیم و در آخر هر دو کنار هم می نشینند و با دهان خونالود  مشغول گپ زدنی دوستانه و  صرف یک نوشیدنی می شوند.الان دلم یه همچین کتک کاری جانانه ای می خواد و چنان حالی بعد از آن. مطمئنم حالم را بهتر می کند.این یک حس ریشه دار(و به یک معنا ضد ریشه هایم) و ایستادن در مقابل خودم است.در مقابل منی که همیشه از تنش و دعوا گریزان بودم.البته یکی دو بار تجربه اش کردم که در موقعیت های بسیار ناگهانی پیش آمد و در حد دعواهای کودکانه بود که در بدترین حالت با شکسته شدن سرم آن هم بدون بخیه و پانسمان همراه بود. تلقی من این بود که اگر یک مشت بخورم حتمن می میرم. بله، رفیقتون تا این حد شکننده،ترسو و سوسول بوده است.

آینه

حتمن خوانده و شنیده اید که فقط ساعاتی بعد از اتمام قرعه کشی جام جهانی،38 هزار کامنت از طرف کاربران ایرانی روی صفحه ی فیسبوک لیونل مسی نوشته شد که اغلب شامل چنین مواردی می شد: شوخی های پیش پا افتاده ای که فقط لمپن ها را می خنداند، فحاشی هایی به خود مسی و خواهر و مادرش و همچنین پیش بینی واکنش او(خیس کردن شلوارش) وقتی با یوزهای ایرانی روبرو می شود و ... از این قبیل.

مسئول فرهنگی فدراسیون فوتبال در قابل پیش بینی ترین واکنش به چنین هجوم بی شرمانه ای، از بیخ و بن منکر این قضیه شده که چنین رفتاری از ورزش دوستان ایرانی سر زده باشد.چنین واکنشی از طرف یک مسئول حکومتی و همچنین اکثریت مخالفان ضد حکومتی که این مردم را دقیقن به همین شکلی که امروز هست می خواهند، چیز عجیبی نیست.و این هم که ما به شنیع ترین چیزها از قبیل جوک هایی با موضوع تجاوز جنسی به کودکان(مخصوصن پسر بچه ها) و زنان،جوک های نژادپرستانه شامل تحقیر ملت های مختلف(عرب،افغان،ترک و ...)،تمسخر شخصیت هایی که همزمان برای آنها سینه چاک می کنیم و فحش های خواهر و مادر که برای نشان دادن درجه ی صمیمیت رد و بدل می شود و ...  می خندیم و خود را سرگرم می کنیم؛ چیز غریبی نیست و همه ی ما با این موارد به طور مداوم برخورد کرده ایم.امروز صبح داشتم به این قضیه فکر می کردم که به متن سخنرانی جلایی پور در گرگان برخورد کردم که آمار جالب توجهی را در باره ی وضعیت امروز جامعه ی ایرانی ارائه کرده بود: 

- 75 درصد از ایرانی ها نسبت به هم بی اعتمادند.(نشان دهنده میزان صداقت مان)

-16 میلیون پرونده قضایی در دادگاه ها در حال رسیدگی است.(در هر پرونده حداقل 2 نفر درگیرند،با یک حساب سرانگشتی می توان میزان درگیری و تنش بر سر منافع شخصی را تخمین زد.)

- 10 میلیون نفر داروی ضد افسردگی مصرف می کنند.10 میلیون نفر در فقر شدید به سر می برند،10 میلیون بی سواد و 3.7 میلیون نفر مواد مخدر را به صورت اعتیاد آور مصرف می کنند. و در کنار این ها رشد فزاینده آمار جرم و جنایت و تن فروشی و زورگیری و ...(نشان دهنده سقوط اخلاقی جامعه و در هم شکسته شدن افراد در جامعه ای فاقد احساس مسئولیت ،به شدت طبقاتی و از نظرفرهنگی یک برهوت به تمام معنا)


شاید بسیاری که منافع شان در انکار چنین آمارهایی ست این حرف ها را قبول نداشته باشند.من که واقعی بودن و درستی آنها را با تمام وجودم و در زندگی روزمره ام لمس می کنم.من سقوط و فروپاشی را به چشم خودم دارم می بینم.شما چطور؟